برشی از زندگی من - تاریخ: 1402/6/7 ساعت: 0:06
اینجا رو درست کردم که از دردهام بنویسم .من دختری هستم که ۳۳ سالمه ، پرستارم ، مبتلا به بیماری پسوریازیس و حدود دو سال مبتلا به تیکعصبی شدم . انقد که تیک عصبی صورتم اذیتم کرد بیماریم اذیتم نکردگاهی به خودکشی فکر میکنم .تیک عصبیم از زمانی شروع شد که از دوس پسرم دو سال پیش جدا شدم . یک سال باهاش دوست ب...
2 - تاریخ: 1402/6/7 ساعت: 0:06
میخوام اینجا بنویسم شاید کمی آرومتر و رهاتر شدم . شاید یه روزی بهبود پیدا کردم و منم مثل تمام دخترای دیگه به آرزوهام رسیدم ..
۳ - تاریخ: 1402/6/7 ساعت: 0:06
از امشب تصمیم گرفتم دوز قرصی که واسه تیک عصبیم میخورم رو بیشتر کنم . می دونم که فردا بیماری پوستیم به خاطر افزایش دوز قرص اعصاب بدتر میشه همه دنبال زیبایی هستند ، دنبال زیبا کردن خودشون اونوقت من تو ۳۳ سالگی درگیر بیماری هایی هستم که تمام ظاهرم رو درگیر کرده دلم شکسته ، غمگین و ناراحتم . جوونی من دا...
عیدی - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 14:54
امسال پدر بزرگم به بهانه کرونا به دختراش عیدی ندادحتی به مادر من که ازشون دوره هم نداداخه کرونا اومده اون عابر بانکتو که ازت نگرفتن ! چیا رو بهم ربط داده ؟میتونست با 50 هزار تومن نه بیشتر دل مادر منو
98 - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 14:54
از سال 98 مینویسم که چکارا کردماولین کار بعد عید 98 از دانشگاهم زدم و مادرمو بردم پیش پزشکش که واسش مثل من امپول بنویسه که بستریش کردن و یادم نمیره چقدر استرس داشتم بابت اینکه یه وقت تو ازمایشاتش مورد
درد دل - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 14:54
خدایاممنونم . انقدر بهم دادی که هر چقدر کفر بگم بازم اخرش میگم خدایا شکرت بازم شکرت . شکرت مادرم میتونه مثل همه ی ادمای دیگه زندگی کنهشکرت مادرم میتونه یه تیکه ساندویچ بخوره . میتونه یه تیکه پیتزا بخو
پرستار - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 14:54
پارسال عید از پسر فامیلمون نوشتم که تو مهمونی چقدر بهم نگاه می کرد پدرم مادرم متوجه این نگاه شدن و از طریق عروسشون متوجه شدیم انگار بدشون نمیاد من عروسشون بشم . اون پسرم پرستاره . امین رفته بود خواست
غصه های شبانه - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 14:54
تو زندگیم دو بار خیلی شکستم یه بار به خاطر امین بود وقتی رفت و تحقیر شدمیه بارم چند وقت پیش بود که دوستم منو با یکی از دوستای دوس پسرش اشنا کرد . وقتی دیدمش خیلی به دلم نشست فکر می کردم چقدر خوب که بع
mother - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 14:54
من از بیماری مادرم یه جور زجر کشیدم از اخلاقش یه جور دیگه .اخلاق و رفتار تند و خاصی داره من که دخترشم گاهی ازش فراری میشم و دلم میخواد یه جایی برم که واسه چندین روز نبینمش و به ارامش برسم اگه ازدواج ک
برداشت بد - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 14:54
از اذر 97 من هر وقت دلم گرفت اومدم اینجا فقط نوشتم که آروم بشمخیلی از تنهاییم نوشتم . خیلی گله کردم از این همه تنهاییم . خیلی نوشتم خدایا تا کی ؟ . خیلی نوشتم خدایا تمومش کن . خیلی نوشتم خسته شدم دیگه
شنبه - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:12
از فردا پدرم دیگه سرکار نمیرهامیدوارم کارفرماش زنگ بزنه و بگه برگرداگه زنگ نزنه شرایط سخت میشه برامون و ما امید داریم که زنگ بزنهخیر نبینن که دم عیدی اینجوری زندگی رو ازمون دارن میگیرنخدایا خودت یه کاری کن بدون اینکه حقوق پدرم کم بشه زنگ بزنن و پدرم برگرده سرکاراخه ما با این همه هزینه چیکار باید بکن...
دردهایم - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:12
من هر روز از غم تنهاییاز درد طرد شدن های مکرراز نبود کسی که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشهاز غم پذیرفته نشدنم تو هیچ رابطه ایبه خودم میپیچم و از خدای خودم میخوام تمومش کنه این تنهایی رونمیبینم هیچ حرکتی از سمت خداروو من هر جا میرم این درد با من هست شنبه گذشت و کارفرما زنگ نزد که پدرم بره سرکار ...
امینم - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:12
امین هیچ وقت برای من فراموش واقعی نمیشهممکنه دیگه بهش فکر نکنم و بتونم با شخص دیگه ی ازدواج کنم اما امین هر وقت اسمش بیاد یا عکسشو ببینم یا خودشو داغ دلم تازه میشهگاهی میرم عکس پروفایل خانمش رو نگاه
تماس - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:12
امروز یکی از کارمندای فامیل کارفرما زنگ زد به پدرم که سر کار نمیای ؟انتظار دارن پدرم با حقوقی که نصف شده بازم بره سر کاربا اینکه می دونه اگه سرکار نره اوضاعمون داغون میشه ولی غرورش اجازه نداد بگه میامگفت اگر موافق هست با حقوق سابقم چیزی که تو قرارداد نوشتیم میام هنوز چیزی نگفتنخدا کنه زنگ بزنن بگن ب...
خبر خوب - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:12
دیروز کارفرما خودش تماس گرفت و از پدرم خواست بره و باهم صحبت کنن و پدرم صبح رفته و هنوز برنگشتهمن امید دارم که اتفاق خوبی می افته و همه چیز درست میشه
برگرد - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:12
پدرم امروز رفت سر کار و قرار شد برگرده اما یه مبلغی رو از درامدش کم میکنن چون کارشون سبک شده خیلی خوشحال شدماگه کارشو از دست میداد خیلی زندگی سخت میشد واسمونخدایا شکرت
حال دلم خوب نیست - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:12
چقدر دلم میگیره از این موضوع که هیچ دوستی صمیمی ندارم و نیاز به داشتن یه نفر تو زندگیم و حتی ازدواج تو وجودم بیداد میکنه نیاز به داشتن کسی که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه . نیاز به رابطه ای که
فال نیک - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:12
اون سال همین موقع ها بود که غرق در رابطه با امین بودمسال 94 بود . همین موقع ها بود که تو تصوراتم زندگی با امین رو داشتمهنوزم اسم امین تو خونه ما میاد مثل دیشب .. هنوزم مادرم میگه چرا تورو انتخاب نکردس
دارم از پا در میام - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:12
خدایاتنهایی شده عذاب این روزای من امروز انقدر احساس تنهایی می کردم که حس کردم خودمو باید دیگه بکشم ! من که این کارو نمیکنم اما این تنهایی سوهان روحم شده مخصوصا وقتی رابطه های خوب بقیه رو میبینم تازه م
زمان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:02
حالم به نسبت بهتر شدهکم کم به مرحله پذیرفتن دارم می رسم . به مرحله ای که باید همه چیز هضم بشهمثل بیماریم اولا هی میپرسیدم خدایا چرا من ؟ مگه چه گناهی کردم ؟ مگه چه کوتاهی کردم ؟گریه ها می کردم شب و روز ولی الان پذیرفتمش و میدونم باهامه هر چند ناپدید شده تا وقتی امپول مصرف میکنمرفتن امین هم مجبورم بپ...